از «قِیدار»

از یک رمان 294 صفحه ای -که زیباییهایش را باید یکپارچه ببینی و بفهمی-، نمی­توانی چند جمله را به عنوان زیباترینها برگزینی و به دیگران معرفی­اش کنی؛ اگر هم به سلیقه­ خودت بخواهی این کار را بکنی و مسئولیتش را هم قبول کنی، باز باید توضیح بدهی و تأکید کنی که مبادا کسی با خواندن این چند جمله­ی گزینشیِ تو، گمان ببرد که می تواند تصویری از آن کتاب در ذهن خود بسازد و مبادا گمان ببرد که می تواند درباره ی زیباییها و متانت آن رمان قضاوتی داشته باشد و مبادا گزینشِ تو را به حساب نویسنده­ی اصلی کتاب بگذارد. این چند جمله که در زیر آورده ام، گزینش من است از کتابی که بسیاری از زیباییهایش را نمی توان به اختصار در جایی نقل کرد؛ فقط اگر کتاب را خوانده باشید می فهمید این گزینش چقدر ناقص بوده است:

- نسبِ نسلِ اول به "ایمان" برمی گردد؛ به ابراهیمِ حنیف که پدر ایمان بود... پای نسلِ دوم، در "خون" است؛ خونی که می رسد به سرخیِ ردِ تیغ بر گلویِ اسماعیلِ ذبیح، فرزندِ ابراهیم... اما سرسلسسله ی نسلِ سوم، قیدارِ نبی، فرزندِ اسماعیلِ نبی، فرزندِ زاده­ی ابوالانبیاء، ابراهیمِ نبی است که خود، صفت­ش "مدارا"ی با مردمان بود و پدرِ پدرانِ سلسله­ی خاتمِ انبیاست...و این نقشی است از قیدار، عمل بنده­ی کم­ترین، رضای امیرخانی(ص 7)

- تو کارِ قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود... من همیشه به تصمیم اول، احترام می گذارم. تصمیمِ اولی که به ذهن­ت می زند، با همه­ی جان گرفته می شود. تصمیمِ دوم، با عقل،  و تصمیمِ سوم با ترس... از تصمیمِ اول که رد شدی، باقی­ش مزه ای ندارد... (ص 30)

- همین جوری آدمیزاد باد می کند! هر وقت دیدی برده­اندت بالا و دارند بادت می کنند، بدان که روزگار از دست آویزان­ت کرده است به قناره که پوست­ت را بکند... (ص 79)

- همان کنار چهارراهِ سردرسنگی، فهمیدم قیداری... نه از آن سیلی که زدی... از آن سیلی که خوردی، فهمیدم! (ص259)

- در قرآن، اسمِ بعضی پیام­بران آمده است؛ اسمِ بعضی غیرِ پیام­بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... این صلحا عاشقِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقیِ خدا توفیر دارد با عاشقیِ ما... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسمِ معشوقش را کسی بداند... به او می گوید، رجل! همین ... مرد!... همین... می فرماید و جاء من أقصی المدینه رجل یسعی... جای دیگر می فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند... هر دو از دور، از بیرونِ آبادی، دوان دوان می آیند... اما اسم­شان را حضرتِ حق نمی آورد... یکی می آید موسای نبی را نجات می دهد... قومِ بنی اسرائیل را در اصل نجات می دهد... دیگری هم قومش را از عذاب نجات می دهد... اسم­ش چیست؟ نمی دانیم ... رجل است... معشوقِ حضرتِ حق است... اسمِ معشوق را که جار نمی زنند... حضرتِ حق، عاشقِ کسی اگر شد پنهان­ش می کند... کاش پیش حضرتِ حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم... طوبا للغرباء! (صص 293 و 294)