تیرهایی که در هیئت بر پیکر حسین (ع) می نشیند
تیرهایی که در هیئت بر پیکر حسین (ع) می نشیند
- ما مردم، هنوز هم بت پرستیم؛ به جای اینکه گنجایشِ ذهن و قلب خودمان را بیشتر کنیم برای پذیرش مفاهیمِ بزرگ، مفاهیمِ بزرگ را به اندازه ی خودمان کوچک می کنیم و در برابر این چیزهای کوچک که خودمان ساخته و تراشیده ایم، سر فرو می آوریم و کلی هم از این شرکِ خودمان کیفور می شویم... می شویم «تَعبُدونَ ما تَنحِتون» (1) و «أَلأَخسَرینَ أَعمالاً، الَّذینَ ضَلَّ سَعیُهُم فی الحَیاتِ الدُّنیا و هُم یَحسَبونَ أَنَّهُم یُحسِنونُ صُنعاً» (2) .
- شاید من خیلی خوش شانس بودم که جلد اول کتاب «حماسه ی حسینی»ِ شهید مطهری را خیلی به موقع (و شاید هم خیلی زود؛ سال اول دبیرستان) خواندم و با تحریفات وارد شده در نقل و تفسیر حماسه ی عاشورا، از زبان و قلمِ حسّاسِ آن مرد بزرگ آشنا شدم. از آن به بعد، محرّم که می شود دیگر پایم به هر هیأت و مجلس روضه ای نمی کشد و تازه وقتی هیأتی را با وسواس انتخاب می کنم و در مجالسشان شرکت می کنم، باز هم در لابلای گریه و شنیدن روضه، کلّی حرص می خورم از دروغهایی که جماعتِ مداحان، به نام امام حسین(ع) به خورد مردمِ مشتاقِ او می دهند.
- از تجربه ی حضورم در مجالس مذهبی (که از کودکی و به همراه پدر شروع شد و حتی در ایام غیر مناسبتی هم حداقل هفته ای یک بار صورت می گرفت) به یاد می آورم که در سالهای اوایل انقلاب و جنگ، شعور و آگاهی و نگاه به فلسفه ی قیام بیشتر بود و رونقِ روضه های دروغ هم کمتر؛ آنقدر که دیگر دروغهایی نظیر حجله ی دامادی قاسم ابن الحسن(ع) و گریه و زاری أُمّ لیلا (3) برای علی اکبر(ع) و توصیفهای غیر قابل باور و غیرعقلائی از نبردهای افسانه ای یاران امام(ع) و توصیفهای عوامانه و دون شأن از قد و بالا و دست و بازو و هیکل ابالفضل العباس(ع) و ... را روز به روز کمتر می شنیدیم و اینگونه حرفها، خاص مجالس قشرهای کم سوادتر شده بود. اما بعد از جنگ، به دلایلی که در اینجا نمی گنجد این روال عوض شد و امروز نه تنها دوباره بیشتر (و شاید تمامِ) این دروغها به مجالسمان برگشته اند، بلکه روضه های تازه ای هم جعل شده و در مجالسِ ما جا باز کرده اند؛ یکی روضه می خواند که قاسم ابن الحسن(ع) (که به دلیل کمی سن و سال، پایش به رکاب اسب نمی رسید)، چنان در زیر سم اسبان له شده بود که قدش رشید و بلند شده بود (4) و دیگری می گوید سر ابالفضل العباس(ع) چنان با ضربت عمود آهنین خُرد شده بود که روی نیزه نمی ایستاد و آن را با طناب بر روی نیزه بسته بودند و دیگری کشف می کند که سرِ کوچکِ علی اصغر(ع) را نیز بر سر نیزه کرده بودند و چون از کوچکی بر نیزه نمی ایستاد، آن را هم بسته بودند و ... . هر دم هم از این باغ بری می رسد.
- اینکه چرا مداحان محترم (و حتی اکثریت قریب به اتفاق مداحان خیلی محترم و حتی تر خیلی خیلی محترم هم)، باز هم روضه های دروغ می خوانند، شاید علل مختلفی داشته باشد؛ از بی سوادی و بی اطلاعی و عوامی گری و اعتماد به کتابهای روایی ضعیف و اصالت دادن به شور (به جای شعور) در مجلس امام حسین(ع) گرفته تا سوداگری و منفعت طلبی و برخی پاکتهای شبی چند میلیون تومانی و مرید پروری به نام امام حسین(ع) و البته به کام خودشان، می تواند دلیل این این دروغ پردازی و دروغ پروری ها باشد. اما این دلایل، به گمان من هیچکدام ریشه ای و علت العلل نیستند؛ بلکه شاید بتوان گفت که اکثر این موارد، خود نیز محصول و معلولِ واقعیاتِ جامعه ی ما هستند.
- علت اصلی به گمان من، شاید جهل و یا عدم حساسیت مخاطبان است؛ اگر من و شمای هیأتی و روضه برو، حاضر به شنیدن هر چیزی نباشیم و پای هر دروغی اشک نریزیم و سینه نزنیم، قطعا روضه خوان هم ناچار به تبعیت خواهد بود، و لو اینکه این تبعیت با فاصله ی زمانیِ معقولی اتفاق بیفتد. اما مگر مردم ما به این جهل آگاهند که با آن مقابله کنند؟ این «جهل مرکّب» را چگونه باید درمان کرد؟ قطعا بار این مسئولیت، به عهده ی علمای امت است.
- اما علما و روحانیون و صاحبان قلم و رسانه، به گمان من در این قصه از همه مقصرترند. آنگونه که من به یاد می آورم، عمده ی حساسیتهای علما درباره ی مجالس مذهبی و روضه در این سالها را شاید بتوان در دو مورد خلاصه کرد: حساسیت درباره ی استفاده از ریتمهای تند و شبیه به موسیقی های لهوی و آهنگهای لس آنجلسی در مراسم نوحه خوانی، و حساسیت درباره ی کفرگویی ها و جفنگ سرایی و غلوّ عده ی محدودی از مداح نمایانِ سوداپیشه و هتّاک و دور از ادب؛ که البته هر دوی این حساسیتها برای حفظِ جایگاهِ رفیع اینگونه مجالس، بسیار بجا و ضروری و بلکه حیاتی بوده اند. اما حساسیتهای «مطهّری» گونه، بسیار کم بوده اند و شاید غیر از حساسیت های چند باره ی رهبر معظم انقلاب در خصوص توصیه به روضه های متنی و مراجعه به مقاتل معتبر تاریخی نظیر «لُهوف»ِ سید ابن طاووس، کمتر توصیه و حساسیتی از این دست را بتوان در میان سخنان علما و روحانیون و صاحبان تریبونها و رسانه های مذهبی جست. به قول شاعر «یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم»؛ البته حتی اگر بی خبری از امثال من باشد، باز هم علما و سخنرانان و صاحبان رسانه، مقصران اصلی این بی خبری هستند. بماند که وقتی همراهی برخی روحانیون –ولو روحانیون رده ی پایین- را با این جریان دروغ پردازی و راست انگاری می بینم، با خود می اندیشم که شاید حوزه های ما هم ظرفیت برخورد با این جریان را ندارند و چه بسا خود گرفتار و بیمارِ آن هستند؛ اما حتی اگر این انگاره هم درست باشد –که لااقل در بخشهایی، حتما اینگونه است- اما گمان می کنم که داروی این بیماری و دردِ اجتماعی و مذهبی، باز هم می بایست از دل همان حوزه های علمیه و امثال «مطهری»ها بیرون بیاید و راهی جز این وجود نخواهد داشت. البته نقش جریان سازی رسانه ها (خصوصا رسانه های فراگیر نظیر صدا و سیما) را قطعا نباید و نمی توان فراموش کرد.
- از وقتی «حماسه ی حسینی» را خوانده ام و این تعبیر را شنیده ام که هر یک از این دروغها چون تیری است که بر پیکر مطهّرِ امام حسین(ع) می نشیند و آن پیکر خسته و مجروح را مجروح تر می کند، گفتن این چیزها را وظیفه می دانم؛ هرچند که مخاطبانم کم باشند و هرچند در همین کم هم، کمتر میلی به توجه و تعقل و اثرپذیری داشته باشند. جداً اعتقاد دارم که «همه ی ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفه ایم، نه مأمور به نتیجه». البته نتیجه هم در عقبِ صبر و گاه در دراز مدت و حتی پس از نسلها حاصل خواهد شد.
پ.ن: بند اول این پست در حقیقت کامنتی بود که برای پست یکی از دوستان وبلاگی نوشته بودم و بعد اینجوری تکمیل شد.
(1) (ابراهیم (ع) به ایشان گفت: آیا) آنچه را خود تراشیده اید می پرستید. (سوره ی صافات- آیه 95)
(2) (بگو آیا شما را آگاه کنم) که زیانکارترین مردم کیستند؟ کسانی که تلاششان در زندگی دنیا گم شد و با اینحال می پندارند که کار نیکو کرده اند. (سوره ی کهف- آیات 103 و 104)
(3) أُمّ لیلا مادر حضرت علی اکبر(ع)، قبل از حادثه کربلا از دنیا رفته بود و اصلاً در کربلا حاضر نبوده است.
(4) آنگونه که شهید مطهّری نقل می کند، اصلاً افتادن قاسم ابن الحسن(ع) در زیر سم ستوران هم محل اشکال است؛ بماند که حتی اگر آدم در زیر شنی تانک هم بیفتد، آنقدر که این آقایان می گویند له و کشیده نخواهد شد.
در نیمه دوم دوران دانشجویی مان در دانشگاه صنعت نفت (دانشکده شهید تندگویان آبادان)، یعنی سالهای 76 تا 78، با همت دوستانم نشریه «واژه» (که در ابتدا «واژگان رود» نام داشت) را منتشر می کردیم و در آن تا جایی که ظرفیت خودمان و بقیه اجازه می داد، از دغدغه هایمان می نوشتیم و البته علیرغم نظرات بسیار متفاوتمان با یکدیگر، همیشه در دل به هم احترام می گذاشتیم.