«تراژدی» آهو در طویله ی خران... این بار امّا «نوستالژی»
«تراژدی» آهو در طویله ی خران... این بار امّا «نوستالژی»
تمثیلِ زیبای «آهو در طویله ی خران» را، «مولوی» در دفترِ پنجمِ مثنویِ معنوی اش سروده است و بسیاری چون من، به لطف بازنویسیِ زیبا و روانِ مرحوم «مهدی آذر یزدی»، این حکایت را در دوران کودکی شان و در مجموعه کتابهای «داستانهای خوب برای بچه های خوب»، خوانده اند و به یاد دارند. از آن سالها تا کنون، بسیار شده است که در محیطهای مختلف، احساس هم ذات پنداری با آهوی آن داستان را داشته ام؛ از جمله همین چند روز پیش، که از جبر و ناهمزبانیِ یکی از همین محیطها، سخت شاکی شده بودم و هوسِ خواندنِ دوباره ی این حکایت، خصوصاً همان بازنویسی کودکانه ی «آذریزدی» را کرده بودم. کتاب در دسترسم نبود، اما نتیجه ی جستجو در اینترنت، جالب تر از چیزی بود که دنبالش می گشتم؛ رسیدم به سایت «کتابخانه ی ملی کودکان و نوجوانان ایران» و علاوه بر یافتن جلد چهارم کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب»، فایل صوتی داستانها را هم در همان صفحه یافتم و کلی از آن محظوظ شدم. خلاصه اش اینکه، فضا کلا عوض شد.
داستان «آهو در طویله ی خران» با بازنویسی «مهدی آذریزدی» را می توانید از اینجا و فایل صوتی اش را هم از اینجادانلود کنید. این هم اشعار «مولوی»:
داستان محبوس شدن آهو در طویله ی خران
آهوي را كرد صيادي شكار
اندر آخور كردش آن بيزينهار
آخوري را پر ز گاوان و خران
حبس آهو كرد چون استمگران
آهو از وحشت به هر سو ميگريخت
او به پيش آن خران شب كاه ريخت
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر
كاه را ميخورد خوشتر از شكر
گاه آهو ميرميد از سو به سو
گه ز دود و گرد كه ميتافت رو
هركه را با ضد خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
تا سليمان گفت كه آن هدهد اگر
هجر را عذري نگويد معتبر
بكشمش يا خود دهم او را عذاب
يك عذاب سخت بيرون از حساب
هان كدامست آن عذاب اين معتمد
در قفس بودن به غير جنس خود
زين بدن اندر عذابي اي بشر
مرغ روحت بسته با جنسي دگر
روح بازست و طبايع زاغها
دارد از زاغان و جغدان داغها
.....
روزها آن آهوي خوشناف نر
در شكنجه بود در اصطبل خر
مضطرب در نزع چون ماهي ز خشك
در يكي حقه معذب پشك و مشك
يك خرش گفتي كه ها اين بوالوحوش
طبع شاهان دارد و ميران خموش
وآن دگر تسخر زدي كز جر و مد
گوهر آوردست كي ارزان دهد
وآن خري گفتي كه با اين نازكي
بر سرير شاه شو گو متكي
آن خري شد تخمه وز خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر چنين كرد او كه نه رو اي فلان
اشتهاام نيست هستم ناتوان
گفت ميدانم كه نازي ميكني
يا ز ناموس احترازي ميكني
گفت او با خود كه آن طعمه ی توست
كه از آن اجزاي تو زنده و نوست
من اليف مرغزاري بودهام
در زلال و روضهها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عراب
كي رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدارو كي شوم
ور لباسم كهنه گردد من نوم
سنبل و لاله و سپرغم نيز هم
با هزاران ناز و نفرت خوردهام
گفت آري لاف ميزن لافلاف
در غريبي بس توان گفتن گزاف
گفت نافم خود گواهي ميدهد
منتي بر عود و عنبر مينهد
ليك آن را كي شنود صاحبمشام
بر خر سرگينپرست آن شد حرام
خر كميز خر ببويد بر طريق
مشك چون عرضه كنم با اين فريق
بهر اين گفت آن نبي مستجيب
رمز الاسلام فيالدنيا غريب
زانك خويشانش هم از وي ميرمند
گرچه با ذاتش ملايك همدمند
صورتش را جنس ميبينند انام
ليك از وي مينيابند آن مشام
همچو شيري در ميان نقش گاو
دور ميبينش ولي او را مكاو
ور بكاوي ترك گاو تن بگو
كه بدرد گاو را آن شيرخو
طبع گاوي از سرت بيرون كند
خوي حيواني ز حيوان بر كند
گاو باشي شير گردي نزد او
گر تو با گاوي خوشي شيري مجو
در نیمه دوم دوران دانشجویی مان در دانشگاه صنعت نفت (دانشکده شهید تندگویان آبادان)، یعنی سالهای 76 تا 78، با همت دوستانم نشریه «واژه» (که در ابتدا «واژگان رود» نام داشت) را منتشر می کردیم و در آن تا جایی که ظرفیت خودمان و بقیه اجازه می داد، از دغدغه هایمان می نوشتیم و البته علیرغم نظرات بسیار متفاوتمان با یکدیگر، همیشه در دل به هم احترام می گذاشتیم.