گناه

«خب، هر درسی که به ات می دهند، سرجایش؛ اما فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی. آن هم دزدی است. هر گناهِ دیگری صورتِ دیگرِ دزدی است. حرفم را می فهمی؟فقط یک گناه وجود دارد٬فقط یکی و آن هم دزدی است. هر گناه دیگری صورت دیگر دزدی است.»

....

«وقتی مردی را بکشی، زندگی را از او دزدیده ای، حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای، همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی، حق طرف را برای دانستنِ راست دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را از او دزدیده ای. می فهمی؟»

باد بادک باز، خالد حسینی، ترجمه ی مهدی غبرائی، صفحه 23

پ.ن: داستان زیبایی بود، اما گمان می کنم حتی «بادبادک باز» هم دارد به «هزاره» ها ظلم می کند و ارزشِ انسانی شان را با تردید و حداکثر درجه ی چندم می نگرد؛ چیزی شبیه به همان برادران ناتنی نامشروع و البته قابل ترحم و وفادار که در متن کتاب توضیحشان می دهد ... . بگذریم، شاید من اشتباه می کنم.