احتمال یک دوازده هزارم!

حدود دو سال پیش ایمیلی از یکی از دوستانم دریافت کردم که در حقیقت تبلیغ نظریه ای بود به نام «مثلث حیات» (The triangle of life) که مدعی بود روشهای متداول پناه گیری در زمان زلزله که قبلاً -و عمدتاً از مجاری رسمی آموزش- در این رابطه شنیده ایم، همگی اشتباه و فاقد کارائی اند و به جای همگی آنها بهتر است به آموزه های پیشنهادی این نظریه عمل کنیم تا سالم بمانیم.

من اصولاً در مواجهه با اینگونه اطلاعات –خصوصاً در فضای مجازی که انتشار «شبه اطلاعات» بر «اطلاعات» فزونی دارد- راه «تردید» و گاه «تحقیق» را بر «پذیرش» یا «ردّ» سریع آنها برمی گزینم و درباره ی «مثلث حیات» نیز اینگونه کردم؛ تا آنکه در جریان ثبت نام برای شرکت در «اولین کنفرانس ملی مدیریت بحران، زلزله و آسیب پذیری اماکن و شریانهای حیاتی» که در روزهای پایانی خرداد ماه امسال برگزار می شد، عنوان یکی از کارگاهها به نظرم مرتبط با همین موضوع آمد و در آن شرکت کردم. کارگاه «روشهای متداول پناهگیری در هنگام زلزله» که از سوی «پژوهشگاه بین المللی زلزله شناسی و مدیریت زلزله» و «دکتر محمدرضا مهدوی فر» ارایه می شد.

کارگاه در حقیقت مقایسه ای بود بین آموزه ها و توصیه های روش متداولِ «نشستن، پناه گرفتن، و صبر کردن» (Drop, Cover and Hold on= DCH) و روش جدید «مثلث حیات» و نتایج حاصل از هریک از این دو روش در شرایط متفاوت، خصوصاً در شرایط اقلیمی و ساخت و ساز ایران. نتیجه برایم بسیار جالب توجه بود؛ ارایه دهنده، کارایی هر یک از این دو روش را تحت شرایط خاصی بیشتر می دانست و البته با ارایه شواهد تصویری به جای مانده از زلزله های بزرگ ایران (بم، رودبار و منجیل و ...) بر کارایی 12000 برابری روش DCHبه نسبت روش «مثلث حیات» در شرایط کنونی کشورهایی مانند ایران تاکید داشت.

من البته در جایگاهی نیستم که درباره ی هریک از این دو نظریه قضاوت کنم و ترجیح می دهم در صورتیکه مایل به مطالعه ی بیشتر در این زمینه باشید، شما را به دو مقاله ی زیر ارجاع دهم:

مثلث حیات

پناهگیری مناسب هنگام وقوع زلزله: DCH یا «مثلث حیات» 

(به نقل از سایت رسمی پژوهشگاه بین المللی زلزله شناسی و مهندسی زلزله)

اما بد نیست کمی هم درباره انگیزه ام از نوشتن این پست بگویم. انگیزه ای که تنها به دلیل اهمیت این موضوع از دیدگاه HSE نیست:

از همان دو سال پیش که گفتم تا کنون، مکرراً ایمیلهای مشابهی را دریافت کرده ام. ایمیلهایی که بسیاری از آنها از سوی دوستان عزیز اندیشمندم بوده اند و از دریافت آخرینشان بیش از دو هفته نمی گذرد. اما مساله ی قابل توجه به نظر من اینجاست که اگر فرض را بر این بگذاریم که درصدی از آنچه که آقای دکتر مهدوی فر اعلام نموده اند صحیح باشد –که به گمان من هست- پس چرا ما با این سرعت در پی رواج عقیده ای برآمده ایم که نتیجه ی استفاده از آن می تواند به افزایش تلفات انسانی در شرایط زلزله بینجامد؟ اشکال کار ما کجاست که حتی با مسأله ای علمی اینگونه برخورد می کنیم؟

به گمان من چند گزینه را می توان در این رابطه مدنظر قرار داد:

اول آنکه ما به تمام اطلاعاتی که از مجاری رسمی به دست می آوریم به دیده ی تردید می نگریم؛ یا حتی شاید بدتر از این، در دلمان تمامی اینگونه اطلاعات را نادرست می دانیم و تنها به دنبال شاهد و گواهی بر این مدعای خویش می گردیم تا این عقیده را آشکار کنیم و به محض آنکه به زعم خودمان گواه خویش را بیابیم، بدون تحقیق درباره ی آن، فرض  بر صحتش را فریضه ی خویش می دانیم. این البته از خصوصیات جوامع استبداد زده است (از آنجا که بنای بحث سی.اسی ندارم باید توضیح بدهم که مفهوم استبدادزدگی با استبداد کاملاً متفاوت است و این جملات به معنی وجود یا عدم وجود ساختار سی.اسی استبدادی در جامعه ایرانی نیست). البته شکی در عملکردهای غلط گذشته و حال سازمانهای دولتی و رسمی که اینگونه ذهنیتهایی را دامن می زنند نباید داشت، لیکن اگر به عمق اینگونه عکس العملهایمان  که در حقیقت شواهد و شاخصهای رفتار اجتماعی ما هستند بیندیشیم، به ریشه هایی عمیقتر خواهیم رسید.

موضوع دوم به نظر من خرافه گرایی و گرایش ما به خرافه است. عادت کرده ایم به زودباوری و ساده اندیشی و علاقه به کسب همه چیز با «خرق عادت» و «خلاف عرف» عقلایی و اینقدر به این راههای بدون زحمت علاقه داریم که دائماْ اینگونه راهها را جستجو می کنیم و ذهنمان ناخودآگاه به تایید روشهای دروغین مدعی خرق عادت گرایش دارد. دوست داریم همه چیز را ساده به دست بیاوریم و زحمتی برای کسبش نکشیم، حتی آگاهی را و علم را؛ و جالب آن است که اغلبمان خرافات کهن را که می بینیم، خرافه بودنشان را می شناسیم و از عمق وجودمان فحششان می دهیم و با این فحش دادن ها ژست مدرن بودن را می گیریم. اما باز هم به خرافه می گراییم و در دامش می افتیم و بدتر از آن گاهی به خرافاتی بودنمان پُز می دهیم و افتخار می کنیم؛ شیشه می کشیم که لاغر بمانیم، در شرکتهای هرمی عضو می شویم که یک شبه پولدار شویم،هر روز یک رژیم تغذیه ای ابداعی سریع الاثربرای لاغر ماندن و سالم ماندن از یک دکتر خیلی ماهرِ ناشناس کشف می کنیم و به تمام دوستانمان هم توصیه می کنیم، یوگا کار می کنیم و هنوز یک سال نشده و بدون هیچ ریاضتی، تمام چاکراهایمان باز می شود و حتی انرژی به دور و بری هایمان  می دهیم، انواع و اقسام دستبندها و زیورآلات مغناطیسی و ... استفاده می کنیم تا انرژی بگیریم، رفتار خودمان و همسر و دوس.ت پسر و دوس.ت دختر خودمان و بقیه را بر اساس روانشناسی ماه تولد تحلیل می کنیم و گردنبندهای عجق وجقِ ماه تولد به گردنمان می اندازیم، عرفان سرخپوستی و هندی و چینی و کتابهای اوشو و سای بابا  می خوانیم و ... و به قول «رضا مارمولک» دایماْ به دنبال راه های «در رو» و «میانبر» می گردیم. به قول یکی از دوستانم «برایمان مهم نیست که اصلاً خرافاتی نباشیم، مهم است که چه جور خرافاتی باشیم».

و سومین چیزی که به نظر من مهم است نداشتن اعتماد به نفس ملی است. اینکه ما از وضعیت موجودمان ناراضی باشیم و بخواهیم حتی به صورت بنیادی همه چیزش را تغییر دهیم شاید بد نباشد. اما اینکه گمان کنیم در ساده ترین موضوعات هم هیچ چیز به درد بخور و درست و درمانی نداریم و هر وقت که یک موضوع جدید و ظاهراً علمی که اسم پدید آورنده اش هم خارجی است را می شنویم، دست و پایمان را گم می کنیم ، مسلّماً چیز خوبی نیست و به گمان من یک فرهنگ وارداتی مخرّب است (اینکه از کجا و کی وارد فرهنگ ما شده است بماند برای مجالی دیگر).

راستی! شما در اینگونه موارد چی فکر می کنید؟ چرا ما توی خیلی از کارهایمان انتخاب «احتمال یک دوازده هزارم» را بیشتر دوست داریم؟