جنون
جنون مدد كن و برگردان مرا به جاده ی ويراني
به انتهاي بر آشفتن در ابتداي پريشاني
چو تا ابد من سرگردان اسير عقل نخواهم شد
چه بسته اي در زندان را به روي حسرت زنداني
دلم اسير تماشاها زبان و شكوه ی حاشا ها
بگو چگونه نيانديشم به عشوه هاي خياباني
*مكن نگاه و مكش آه اي غريب باديه پيما، دل
تو روستايي مسكين را چه كار با قلم ماني
زبان به نام تو ميگردد هنوز در دهنم ، اما
نمانده جرات ابرازي در اين جسور بياباني
جسور حوصله فرسا من كه رنگ خواهش خاكستر
فراگرفت وجودم را زفرط بي سرو ساماني
بر آن سرم كه برافروزم چراغ چشم خيالت را
مگر زدل ببرم شايد هراس اين شب ظلماني
پ ن: این غزل را سالها پیش در مجموعه ی "ماه و کتان" شاعر شوریده احوال معاصر "یوسفعلی میرشکاک" خوانده بودم و هنوز که هنوز است، یکی از بهترین ها می دانمش -که بیش از همه گویای شوریده احوالی خود اوست- و از خواندنش لذت می برم.
پ.ن ۲: بیت چهارم در "ماه و کتان" نبود و گویا در "جای دندان پلنگ" آمده است.
در نیمه دوم دوران دانشجویی مان در دانشگاه صنعت نفت (دانشکده شهید تندگویان آبادان)، یعنی سالهای 76 تا 78، با همت دوستانم نشریه «واژه» (که در ابتدا «واژگان رود» نام داشت) را منتشر می کردیم و در آن تا جایی که ظرفیت خودمان و بقیه اجازه می داد، از دغدغه هایمان می نوشتیم و البته علیرغم نظرات بسیار متفاوتمان با یکدیگر، همیشه در دل به هم احترام می گذاشتیم.