دو نگاه از زاویه ی شغلی
معمولاً «نقش های اجتماعی» (Social Acts) که آدم ها دارن، روی ابعاد مختلف زندگی شون و حتی نگاهشون به مسائل مختلف هم تأثیر می ذاره. شغل رسمی آدم ها، قطعاً یکی از تأثیرگذارترین این «نقش»ها است که حتی گاهی با وظایف و نقش های خانوادگی هم تداخل پیدا می کنه و مشکلات زیادی رو توی محل کار یا خونه ی افراد ایجاد می کنه. من البته نمی خوام درباره ی این مشکلات چیزی بنویسم؛ موضوع من چیز دیگه اس.
شاید شما هم مثل من از این تأثیرگذاری «شغل» روی طرز زندگی و نگاه و حتی شاید شخصیت آدم ها، خاطراتی داشته باشین. یادم میاد توی بخش هایی از دوره ی دانشگاه، می تونستم تقریباً همه ی بچه ها رو از روی کفش هاشون بشناسم؛ اون هم فقط به خاطر اینکه پدرم اون روزها کفش فروش بود و و من بسیاری از کفش ها رو به تفکیک نوع مدل و جنس مواد اولیه و ... می شناختم. این روزها اما مشابه همین خاطره، یک جورهای دیگه ای برام تکرار میشه. خیلی وقتا -حتی توی شیفت استراحتم و یا حتی زمانی که برای تفریح و مسافرت به جایی می ریم- نگاه خودم رو به مسائل اطراف، تأثیر گرفته از شغل این روزها و مرتبط با HSE می بینم؛ حتی توی چیزهای به ظاهر بی ربط . دو تا از آخرین نگاههای اینجوری من، مربوط به دیروزه که برای خرید عید مجبور به رانندگی توی خیابونهای شلوغ تر از همیشه ی مشهد شده بودم:
*نگاه اول: توی «ترافیک» میدون آزادی –همون فلکه ی پارک خودمون- بود که نگاهم به پارچه های پیچیده به دور پایه های تقاطع غیر همسطح افتاد. کمی جلوتر، داربستهای پشت این پارچه ها رو می تونستی ببینی و کارگرها –و یا شاید هم هنرمندانی- که مشغول کار جدید و خلاقانه شون(؟!) بودن: «حکاکی طرح انواع گل و پرنده و ... روی پایه های بتونی پل» با استفاده از انواع ابزارهای سنتی و مدرن؛ کاری که احتمالا توسط «شهرداری» مشهد و با هدف زیباسازی شهر قبل از رسیدن نوروز، در حال انجام بود. اینکه شهرداری به فکر زیبایی شهر باشه و به دنبال تلطیف فضای ذهنی مردم توی این روزگار خشن، قطعاً با ارزش و مفیده، اما این کار باعث ضرر دیگه ای نمیشه؟ کاش کسی از بر و بچ مهندسی عمران این پست رو بخونه و بتونه پاسخ بده که کم کردن ضخامت پایه های بتونی اون هم به صورت موضعی (و لو به اندازه ی چند سانتی متر) باعث آسیب زدن به مقاومت پایه ها نمیشه و از عمرش کم نمیکنه؟ و آیا ایجاد این خراشها بر روی سطح نسبتاً صاف بتونی، باعث ایجاد عوارض بعدی، مثلاً ایجاد خلل و فرج و نفوذ بیشتر آب و یخ زدگی توی هوای سرد مشهد و ترکیدگی بیشتر بتون و نتیجتاً کاهش عمر و مقاومتش نمیشه؟ یاد بند ۴-3-۱استاندارد OHSAS افتادم و البته نمی دونم چقدر این نگرانی لازمه؟
*نگاه دوم: دومی هم از اتفاق به «شهرداری» مربوط می شد و باز هم توی «ترافیک» و این بار توی بولوار خیام دیدیمش. یک نیسان وانت کمپرسی که توی لاین سرعت بولوار با سرعت خیلی کمی حرکت می کرد و کارگرانی که پشت بار وانت ایستاده بودن و یا به دنبالش حرکت می کردن و کود «کمپوست»ی که بار وانت بود رو از همون بالا به فضای سبز وسط بولوار می پاشیدن. نداشتن علائم و پرچم زن و ... در پشت سر وانت و کارگرها، و عدم استفاده از وسایل استحفاظی (از جمله ماسک های تنفسی) توسط کارگرها برام تازگی نداشت؛ اما این سبک کودپاشی توی شلوغ ترین ساعتهای روز، باعث آزار همه ی سرنشینان خودروهای گیر افتاده در ترافیک لاین مقابل شده بود و انصافاً غیر قابل تحمل بود. خصوصاً وقتی بدونی کود «کمپوست» در مراحل تولیدش، می تونه مخزن «آسپرژیلوس فومیگاتوس» یا همون قارچ ایجاد کننده ی بیماری «آسپرژیلوز» باشه که از قضا بیشتر از همه، ریه ها و سینوس ها و گوش بیرونی و حفره های چشمی رو درگیر بیماری می کنه و حتی در مراحل پیشرفته ی بیماری می تونه نقاط دیگه ی بدن از جمله مغز رو هم درگیر خودش کنه.
-پ.ن: اینجور وقتها فکر می کنم کاش دوربین دیجیتالی همراه داشتم و مثل خبرنگارها، این تصویرها رو شکار می کردم؛ یا حتی کاش دوربین موبایلم خراب نبود. البته اگه همه ی اینها هم جور بودن، باز هم عکس گرفتن در حال رانندگی توی اون ترافیک، شاید خودش نیازمند انجام انواع حرکات نمایشی بود.
-پ.ن.2: حقیقتش اینه که نمی دونم پس از تکمیل فرایند تولید کمپوست، باز هم احتمال آلودگیش به آسپرژیلوس وجود داره یا نه؛ از چند تا از بچه های بهداشت حرفه ای هم پرسیدم ولی جواب رو نمی دونستن. در هر حال فکر می کنم با توجه به وجود این آلودگی در مراحل تولید، رعایت احتیاط باز هم شرط عقل باشه. تازه همه ی اینا به کنار، حتی اگه فقط بوی ناخوشایند کمپوست رو در نظر بگیریم، باز هم نمیشه کار پیمانکار شهرداری رو تأیید کرد.
-پ.ن.3: وسط نوشتن این مطلب به این فکر افتادم که توی فعالیتهای بچه های فضای سبز اداره مستغلاتمون، ریسک بهداشتی مواجهه با کمپوست رو درست محاسبه و مدیریت کردیم یا نه؟
در نیمه دوم دوران دانشجویی مان در دانشگاه صنعت نفت (دانشکده شهید تندگویان آبادان)، یعنی سالهای 76 تا 78، با همت دوستانم نشریه «واژه» (که در ابتدا «واژگان رود» نام داشت) را منتشر می کردیم و در آن تا جایی که ظرفیت خودمان و بقیه اجازه می داد، از دغدغه هایمان می نوشتیم و البته علیرغم نظرات بسیار متفاوتمان با یکدیگر، همیشه در دل به هم احترام می گذاشتیم.