حول حالنا الی احسن الحال

همیشه آخر هر سال که می شود، حس عجیبی داریم انگار. ترکیبی از نارضایتی و امید. نارضایتی از این که سال کهنه دارد می رود بدون آنکه به بعضی چیزهایی که می خواستیم رسیده باشیم، و امید به اینکه در سال جدید، بسیار برنامه ها می توانیم داشت. حتی اگر این نو شدن سال و بهارِ دوباره ی طبیعت و شروع دوباره ی رُستن و جوانه زدن نمی بود، آدمی انگار نیاز به اینگونه بهانه ای می داشت برای آنکه از نو شروع کند خیلی چیزها را، برای آنکه خانه ی دل را بتکاند از غبار آنچه در گذر ناگزیر سال و ماه بر گوشه و کنارش نشسته است.

در این چند روزی که گذشت، عجیب و مکرر به این می اندیشیدم که در سال 90 چه ها به دست آورده ام و چه ها  را نتوانسته ام آنگونه که باید به دست آورم و بدتر از آن، چه ها را شاید از دست  داده باشم؛ انگار دارم به خودم در این سال نمره می دهم و فاصله ی خودم را می سنجم با آنچه که باید باشم و خودم –فقط خودم- از خودم انتظار داشته ام و آرام آرام می اندیشم به اینکه در سال جدید –که دیگر دقایقی بیشتر به آغازش نمانده- اهدافم چیست و برنامه چه می توانم داشت برای رسیدن به این اهداف؟

با تمام دلخوری هایی که از سال گذشته می توانم داشته باشم، سخت امید بسته ام به این نو شدن و آغاز دوباره و راهی که باید برویم. بیش از همه امید دارم به خدایی که تمام این گردش احوال از اوست و نه هیچکس دیگر و از همین روست که که از صمیم قلبم دعا می کنم برای خودم و تمام عزیزان و دوستانم که : «یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال».

نوروزتان پیروز و مبارک. انشاء اله که بهترین سال عمرتان را تجربه کنید.